آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

به خدا منم دلم خونه ،خستم

پریشب به آنیتا که نگاه میکردم احساس کردم یه سری خیره گی داره به نظرم تشنج بود زنگ زدم به نیکخواه همون مدیرم که عاشقانه دوسش دارم و حسابی مرحم دردهامه گفتم فردا نمیام اما از یه طرف اخر سال حسابی سر من شلوغه و این مدت مرخصی هام صدای معاون رو دراورده تصمیم گرفتم با آنیتا برم اداره پتو و .... بردم کنار میز روبرویی که کسی انجا نمیشینه و فقط خودم تو اتاقم فرداشم همینطور همکارام از وضعیت انیتا تا این حد خبر نداشتن و خیلی ناراحت شدن من اصولا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن اما مجبور شدم راهی نداشتم انها هم دلسوزانه انیتا رو بغل میکردن بوسش میکردن بازی میکردن تو حیاط میبردنش دیروز شهرام کار بانکی...
8 اسفند 1392

چقدر این اهنگو دوست دارم

گریه میکنم به احترام تو، گریه میکنم بخاطر خودم گریه میکنم که تنهایی من کادوی توئه واسه تولدم میشه چشماتو به من قرض بدی جای هردومون میخوام گریه کنم داره دلتنگی کلافم میکنه، مثل آسمون میخوام گریه کنم عذاب میکشم و از یاد تو میرم با خاطرات خوب تو آروم میگیرم نه میدونی چقدر داغونم از دوریت نه میفهمی با چه زجری میمیرم من دارم بخاطرت آب میشم، تو داری منو فراموش میکنی با خودم فکر میکنم اینجایی و داری حرفای منو گوش میکنی عذاب میکشم و از یاد تو میرم با خاطرات خوب تو آروم میگیرم نه میدونی چقدر داغونم از دوریت نه میفهمی با چه زجری میمیرم ...
2 اسفند 1392

مادر

تورو بغل میکنم به سینه ام میفشارم و اشک میریزم   حس دوباره ازدست دادنت همش در حال تکرار شدنه کنترلش میکنم اما یه موقع هایی کم میارم وباز با خودم تکرار میکنم نذر کن دختر خون بریز خدا میشنوه صداتو پیشگیری کن از اتفاقات بد   باز دوباره موقع ظرف شستن لحظاتی که دوست ندارم اسمشو بیارم از جلوی چشمام میگذره گریه میکنم بی انکه بزارم شهرام بفهمه حالم خرابه میدونم اگه یه درصد حالمو نشون بدم دوباره افسردگی شهرام عود میکنه   صدای خنده و بازی شهرام با تو منو به حال خودم برمیگردونه برمیگردم اینگار هیچ اتفاقی نیفتاده باهاشون همراه میشم در حالیکه دو...
2 اسفند 1392

نوار مغز و حال داغون مامانی و بابایی

میدونستم حس ششمم بهم گفته بود که نوارت خوب نیست ولی فکر میکردم کمی آب نورمال باشه اینکه نوار کاملا خراب باشه خیلی داغونم کرد مثل همیشه مطب شلوغ بود حال منم خیلی بد بود حسابی ترافیک بود و همش درحال عق زدن بودم مطب هم رسیدم بخاطر شلوغی اونجا همش حالت تهوع داشتم شهرام اصرار کرد برو تو ماشین یه چنددقیقه ای تو ماشین نشستم اما دلم طاقت نیاورد روسری رو جلوی صورتم گرفتم رفتم داخل شهرام داروی انیتا رو داده بود خوابش برده بود بچم بیحال بود رو دست شهرام درحال خوابیدن چقدر دلم میخواست باز بشینم کف مطب و زار زار گریه  کنم به حال انیتا و بچه هایی که اونجا بودنو حالشون خوب نبود یه آقایی...
2 اسفند 1392
1